Thursday، April 19، 2007

هر دم از درد بنالم

گر بود عمر به ميخانه رسم بار دگر
بجز از خدمت رندان نكنم كار دگر

خرم آن روز كه با ديده گريان بروم
تا زنم آب در ميكده يك بار دگر

معرفت نيست در اين قوم خدا را سببي
تا برم گوهر خود را به خريدار دگر

يار اگر رفت و حق صحبت ديرين نشناخت
حاش لله كه روم من ز پي يار دگر

گر مساعد شودم دايره چرخ كبود
هم به دست آورمش باز به پرگار دگر

عافيت مي‌طلبد خاطرم ار بگذارند
غمزه شوخش و آن طره طرار دگر

راز سربسته ما بين كه به دستان گفتند
هر زمان با دف و ني بر سر بازار دگر

هر دم از درد بنالم كه فلك هر ساعت
كندم قصد دل ريش به آزار دگر

بازگويم نه در اين واقعه حافظ تنهاست
غرقه گشتند در اين باديه بسيار دگر

Wednesday، April 04، 2007

هان

آیین ما از ابتدا مهربانی و دوستی بود، نبود؟
پس چرا شکستی چینی دلم را،
در روزهایی که همۀ زندگان سرود مهر میخوانند

و من
اشکهایی که خونبهای عمر رفته ام است
می شمارم

دلت نشکند عزیزم

همین