Monday، January 21، 2008

چيزي از راه نمانده ست، چرا برگرديم؟
آخر راه همين جاست، بيـــا تا برويـــم

Sunday، January 13، 2008

چه مي‌کشم

در وصل هم ز عشق تو اي گل در آتشم
عاشق نمي‌شوي که ببيني چه مي‌کشم
l
با عقل آب عشق به يک جو نمي‌رود
بيچاره من که ساخته از آب و آتشم
l
ديشب سرم به بالش ناز وصال و باز
صبحست و سيل اشک به خون شسته بالشم
l
پروانه را شکايتي از جور شمع نيست
عمريست در هواي تو ميسوزم و خوشم
l
خلقم به روي زرد بخندند و باک نيست
شاهد شو اي شرار محبت که بي‌غشم
l
باور مکن که طعنه‌ي طوفان روزگار
جز در هواي زلف تو دارد مشوشم
l
سروي شدم به دولت آزادگي که سر
با کس فرو نياورد اين طبع سرکشم
l
دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان
لب ميگزد چو غنچه‌ي خندان که خامشم
l
هر شب چو ماهتاب به بالين من بتاب
اي آفتاب دلکش و ماه پري‌وشم
l
لب بر لبم بنه بنوازش دمي چو ني
تا بشنوي نواي غزلهاي دلکشم
l
ساز صبا به ناله شبي گفت شهريار
اين کار تست من همه جور تو مي‌کشم

Friday، January 04، 2008

نازم به سوزسينه


نازم به سوزسينه واشك نيازخويش

دارم سري چوشمع به سوزوگدازخويش

آنانكه دل به زلف نگاري نبسته اند

آياچه كرده اند به عمردازخويش